اولین دعوا
سلام پسره عزیزم
دیشب رفته بودیم خونه مامانی(مامان فاطمه) قرار بود دائی احمد با زن دائی مهدیه هم بیان خونه مامانی
تو خیلی خوابت می امد ولی شیطونیت اجازه نمی داد که بخوابی ساعت حدوداً ١٠ شب بود کاری نبود که انجام نداده باشی غذا و میوه هم خورده بودی هم تا جایی که امکان داشت به لباست مالیده بودی تمام لباساتو عوض کردم اونم نه یک بار نه دوبار بلکه سه بار دست و صورتتم شستم و می خواستم که بخوابونمت دیگه داشتی بی قراری خواب و می کردی دائی احمد که نمی امد هر چقدر روی پام گذاشتمت،بغلت کردم، لالایی خوندم برات نخوابیدی که نخوابیدی و فقط گریه می کردی آخرش منم که الان دو سه روزه کمرم درد می کنه و شب قبلشم اصلاً استراحت نکرده بودم عصبانی شدم یک هیس بلند گفتم ولی کار بد از بدتر شد دیگه حالا جیغ می زدی و گریه می کردی دیگه تصمیم گرفتیم که شام نخورده و دائی رو ندیده برگردیم خونه همین که رسیدیم خونه خوابت برد نمی دونم حکمت کارت توی چی بود.
الانم به خاطر هیس بلندی که گفتم ازت تقاضای بخشش دارم کوچولوی من،
خودم خیلی ناراحتم که این کارو کردم عذاب وجدان دارم
خیلی خیلی دوست دارم


اولین دعوا 
